voorojak

delkhahi vase harki ba har salighei

 
نویسنده : nela - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
 

gonah dashteeeeeeeeeeeeeeeگریهdelam sooooooooooooookhttttttt nazar yadeton nareeeeeeeeeeeeeee

 

زیر این طاق کبود    یکی بود یکی نبود    مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود    اون اسیر یک قفس    شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش    پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک    نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس    دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت    تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر    غم دل تنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد    رفت توی قفس نشست

تا که از حرف های مرغ    شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

یکدفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت    وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست    نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس    رنگ تنهای نداشت

توی دوستی شاپرک    ذره ای کم نمیزاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ    مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت    دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرکو ، به دسته خدا سپرد

نگاهش به آسمون تا که دق کردشو مرد